عمو نوروز،کرونا بگیر،نیا!

اخبار هنری :

عمو نوروز،قرن هاست که می آیی و می روی،اما هنوز اخلاق ناپسند خود را تغییر نداده ای و همچنان از کاخ نشینان حمایت کرده و بر کوخ نشینان می تازی!
قرار بود وقتی می آیی همه شاد باشند و سفره شان رنگین،اما هرگز این چنین نشد و نخواهد شد.
تو چگونه عمو نوروزی هستی که بر سفره هفت سین اغنیا سکه زرین می گذاری و حتی یک پول سیاه بر خوان فقرا نمی نهی؟!
کجا می توانی پیام آور شادی باشی،وقتی میلیون ها گرسنه از درد گرسنگی به خود می پیچند،میلیون ها پدر شرمنده خانواده خویش می شوند و میلیون ها کودک حسرت به دل می مانند؟!
نوروز را می آوری تا اختلاسگران و مال مردم خوران در شب عید سفره شان را با خون دل کودکان حسرت زده و جماعت گرسنه رنگین کنند؟
چرا سبزی پلو ماهی را فقط در خوان گسترده آنان می گذاری؟فقرا دل و شکم ندارند؟ماهی با مزاج شان سازگار نیست؟!
من به چشم خویش دیدم که اغنیا سیخ های کباب و جوجه کباب را پیش چشم گرسنگان بر منقل می نهادند و به عمد دودش را زیاد می کردند تا دودش به چشم فقیران برود و دل شان را بسوزاند!تو چگونه ندیدی؟!
چگونه توانستی ساکت بنشینی و ببینی که سفره اغنیا به جای هفت سین، هفت هزار سین دارد و سفره پاره تهیدستان،حتی یک سین از هفت سین را نیز ندارد؟!
عجیب است که با دیدن این همه بی عدالتی و ناجوانمردی،شرمنده نمی شوی و عرق شرم نمی ریزی؟
تو عمو نوروز مدیرانی هستی که برای کار نکرده ده ها میلیون تومان حقوق می گیرند،نه کارمندان و کارگرانی که جان پای کار می گذارند و اما همیشه هشت شان در گروی نه است!
تو می آیی که برخی از کاسبان طماع و دلالان از خدا بی خبر،قیمت میوه، آجیل، ارزاق و … را به اوج برسانند که فقط اغنیا و مدیران نجومی بگیر توان خرید و خوردن داشته باشند و دیگران فقط سقز حسرت سق بزنند!
روز گذشته به چشم خویش دیدم که میوه فروشی شکم برآمده،حریص،بی رحم و از خدا بی خبر،در آستانه آمدنت میوه های لهیده را در جوی لجن گرفته ریخت،اما حاضر نشد آن را در دامن پاره مادری سوخته دل بریزد تا آنها را به خورد کودکان میوه نخورده اش دهد!محال است چنین صحنه هایی را ندیده باشی!اگر دیده ای چرا رگ غیرت ات باد نکرده و نمی کند؟نباید هم از جای بجنبد،زیرا هم کاسه و خدمتگزار ازمابهترانی و دشمن نداران و حسرت دلان!
کودکی بودم که در دهه اول زندگانی دست و پا می زدم.اولین سالی بود که در دبستان دانش آموزی می کردم.در آستانه آمدنت روزی همه را به صف کردند.بر تن عده ای از دانش آموزان سرسفید،لباسی نو،اما بدرنگ و یکرنگ بود و کفش های لاستیکی بر پاهای کبره بسته شان.بیچارگان را چون دلقکی در جمع مضحکه کرده بودند تا نشان دهند عده ای خیر دست در جیب تنگ خود کرده و لباس عید گرفته اند برای فقرا!لعنت به چنین کار خیری که جز آبرو ریزی حسن دیگری نداشت و ندارد!
سرسفیدان لباس نو بر تن کرده، به جای آنکه خوشحال باشند و سر به آسمان بسایند،سر خویش پایین گرفته بودند و از شرم توان بالا گرفتن آن را نداشتند!غیر از آنان ،همه می خندیدند و با انگشت به یکدیگر نشان شان می دادند.
با آنکه کودکی خرد بودم،صدای شکستن شیشه غرور را با گوش دلم به وضوح شنیدم و ناخودآگاه اشک از گوشه چشمانم جاری شد.
پس از تعطیلات عید.دوباره همه را به صف کردند و همان سرسفیدان لباس نو پوشیده را به خاطر آنکه پدرشان پول نداشت برای شان دفترچه بخرد تا مشق عید را بنویسند،مقابل چشم همه به باد کتک گرفتند و به چوب فلک بستند!
عمو نوروز،از همان روز از تو متنفر شدم و از عید بیزار!اکنون نیز که عنقریب وارد دهه هفتاد زندگی می شوم،همچنان از تو متنفرم و از عید بیزار.
هرسال امید داشتم تا تغییر کرده و تبعیض رها کنی،اما هر سال اخلاقت بدتر شد و تنفر من از تو بیشتر!ای کاش کمی شرم می کردی از کار خویش…ای کاش!
ساعاتی مانده به آمدن دوباره ات.برای یک بار هم که شده مرد باش و مردانه رفتار کن.تو را به اشک ایتام و کودکان گرسنه قسم می دهم که امسال کرونا بگیر و نیا!یا از شرم بمیر و بگذار مردم به درد خویش بمیرند.

سیدرضااورنگ

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید