آندری تارکفسکی

اخبار هنری:

ــ پیکرتراشی در زمان ــ ترجمه صالح نجفی

ــ بیایید نظر کنیم به پرترۀ بانوی جوانی با سرو کوهی که در فیلم «آینه» برای صحنۀ دیدار کوتاه پدر با پسر و دخترش، وقتی به هوای مرخصی به خانه آمده است، استفاده کردیم.

دو نکته در تابلوهای لئوناردو هست که براستی چشمگیر است. یکی توانایی حیرت‌آور هنرمند است در اینکه شیئی را که نقاشی می‌کند از بیرون بررسی کند، توان اینکه عقب بایستد و از بالا به جهان بنگرد ــ این یکی از ویژگی‌های هنرمندانی چون باخ یا تالستوی است. نکتۀ دوم اینکه تابلوهای او می‌توانند همزمان از دو جهت مخالف بر ما اثر بگذارند. امکان ندارد بتوانیم بگوییم پرترۀ بانوی جوان در نهایت چه تاثیری بر ما دارد. حتی نمی‌توان با قاطعیت گفت که آیا از این زن خوش‌مان می‌آید یا نه، تماشای این زن برای‌مان خوشایند است یا ناخوشایند. او در آن واحد ما را به خود می‌کشد و از خود می‌راندمان. آنی در او هست که زیبایی بیان‌ناپذیری به او می ‌بخشد و در عین حال چیزی شیطانی و نفرت‌انگیز در سیمایش هست. منظورم از «شیطانی» به هیچ وجه معنای رمانتیک و هو‌س‌انگیز کلمه نیست؛ نه ــ حالت او ورای خیر و شر است. افسونی با علامت منفی. رگه‌ای از فساد در این افسون هست ــ و رگه‌ای از زیبایی. در فیلم آینه به این پرتره نیاز داشتیم تا عنصری بی‌زمان را وارد لحظه‌هایی سازیم که یکی پس از دیگری از برابر دیدگان‌مان می‌گذرند و در عین حال می‌باید پرتره را در کنار شخصیت اصلی زن فیلم قرار می دادیم و بر قابلیت مشترکِ زنی که لئوناردو پرتره اش را کشیده و بازیگر فیلم، مارگاریتا تِرِخُوا، انگشت می‌گذاشتیم، قابلیت جذب و دفع همزمان…

اگر بکوشید پرترۀ لئوناردو را تحلیل کنید و آن را به عناصر تشکیل‌دهنده‌اش تجزیه کنید، راه به جایی نمی‌برید. به هر روی این کار هیچ چیز را دربارۀ این پرتره را روشن نمی‌کند. زیرا نیروی عاطفی زنی که در تابلو می‌بینیم و تاثیر عمیق او بر ما دقیقا از این رو چنین قدرتی دارد که محال است بتوانیم در او چیزی بیابیم که بتوانیم با قاطعیت ترجیحش دهیم، محال است بتوانیم هیچ جزئی را از کل جدا کنیم، هیچ احساس گذرایی را به دیگر احساس‌های گذرا ترجیح دهیم و آن را مال خود سازیم، یا در شیوۀ نگاه‌مان به تصویری که بر ما عرضه شده است به تعادلی برسیم. و بدین سان در برابر ما امکان کنش و واکنش با نامتناهی پدید می‌آید، چرا که وظیفۀ اصلی تصویری که هنرمند می‌آفریند این است که به نوعی نامتناهی را نمایان سازد… بی‌نهایتی را که عقل و احساس ما به سویش پر می‌کشد، با شتابی طربناک و هیجان‌انگیز.

چنین احساسی را کمال تصویر برمی‌انگیزد: تصویر دقیقا از این رو چنین تاثیری بر ما می‌گذارد که تکه‌تکه‌کردن آن محال است. هر جزء تصویر، وقتی جدا از دیگر جزءها در نظر گرفته شود، خواهد مرد ــ یا شاید، برعکس، هر جزء تا ریزترین عناصرش همان ویژگی‌هایی را بروز دهد که در صورت کامل و تمام‌شدۀ اثر می‌بینیم. و این ویژگی‌ها خود زادۀ کنش و واکنش اصل‌هایی متضادند که که معنای هر یک، گویی در ظروفی مرتبطه، از یکی به درون دیگری می‌ریزد: چهرۀ زنی که لئوناردو نقاشی کرده است به واسطۀ فکری رفیع جان می‌گیرد و همزمان ممکن است پیمان‌شکن و در معرض انفعال‌های پست نفسانی بنماید. این امکان برای ما هست که در این پرتره بسیاری چیزها ببینیم و چون می‌کوشیم به ذات آن دست یابیم در هزارتوهایی بی‌پایان سرگشته می‌شویم و هیچگاه برون‌شدی نمی‌یابیم. و لذتی عمیق می‌بریم از کشف این حقیقت که نمی‌توانیم تمام لایه‌های آن را دریابیم یا به انتهای آن برسیم. تصویری که براستی هنری باشد به ناظر امکان می‌دهد همزمان پیچیده‌ترین و متناقض‌ترین و گاه حتی مانعه‌الجمع‌ترین احساس‌ها را تجربه کند.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید