پارادیزو: هارولد پینتر

اخبار هنری: نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم. نمی‌دانم چه اتفاق لعنتی‌ای زندگی‌ام را تحت‌تاثیر قرار داد. شاید تنها چیزی که فکر می‌کنم ارزش گفتن داشته باشد این است که در سیزده سالگی عاشق شدم. از سن خودم جلوتر بودم. پدرم خیاط بود. عادت داشت صبح‌ها خیلی زود بیدار شود و سر کار برود. یک روز پایین آمد و من را دید. ساعت شش و نیم صبح بود. من توی آشپزخانه پشت میز نشسته بودم و شعرهای عاشقانه می‌نوشتم. تقریبا داشتم گریه می‌کردم. با فریاد گفت: «داری چی کار می‌کنی؟» گفتم: «نمی‌دونم، پدر. نمی‌دونم دارم چی کار می‌کنم.» نوشته‌هام را برداشت و شروع کرد به خواندن. بعد آنها را به من پس داد و دستی به سرم کشید و رفت. بعدها هیچ‌وقت دربارهٔ آن قضیه چیزی نگفت. نگفت: «اون مزخرفات رو بریز دور.» یا چیزی شبیه این. فهمیده بود عاشق شده‌ام و دارم درد عشق را تجربه می‌کنم. به خاطر این کارش همیشه دوستش داشتم.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید